|
چوب کبریت پرت که میشود دیوارمی ماند وخطوط عمودی که گیر می کند پشت پلکهام خواب بیخبرست از ترس ارتفاع بگذار بخوابم در شمارش خورشیدی که اینبارسقوط نمی کند بگذار بخوابم در آزادی علفها در دین جاده به گامهای سبز تو که از سرنوشت بلندتری ...
پی نوشت:نه این جاده سبز نیست گامهای توست که سبز میشود + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 18:19 توسط نرگس |
زردشد دیوانه در باغچه ای که پیر می شودهمین ساعت پنج وپنجاه و یک دقیقه به وقت تلخ قهوه و تکثیر ابدی در کوله پشتی هفت ساله ای که از بابا نان داد چیزی نمیخواهد جز بابایی که همیشه زود باز نمیگردد مانده ام میشود این که زل زده بردارد کلاه زردش را وسلام کند به ما که سالهاست ایستاده ایم ساعتها را بترسانیم...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 15:54 توسط نرگس |
|