|
زردشد دیوانه در باغچه ای که پیر می شودهمین ساعت پنج وپنجاه و یک دقیقه به وقت تلخ قهوه و تکثیر ابدی در کوله پشتی هفت ساله ای که از بابا نان داد چیزی نمیخواهد جز بابایی که همیشه زود باز نمیگردد مانده ام میشود این که زل زده بردارد کلاه زردش را وسلام کند به ما که سالهاست ایستاده ایم ساعتها را بترسانیم...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 15:54 توسط نرگس |
|